![]() |
![]() |
|
| تسلیت قلب صبورم |
|
قبول نیست ری را ! بیا قدم هامان را تا یادگاری درخت شماره کنیم هر که پیشتر از باران به رویا رسید پریچه ی بی جفت آب ها را ببوسد برود تا بال پروانه هی خواب خدا و سینه ریز و ستاره ببیند قبول نیست ری را ! بیا بی خبر به خواب هفت سالگی برگردیم غصه ها مان گوشه ی گنجه ی بی کلید مشقهامان نوشته و عید....یعنی همیشه ی همین فردا... نه دوش و نه امروز تنها باریکه ی راهی ست که میرود می رود تا بوسه , نقل و پولکی تا سهم گریه از آه ها ری را! حالا جامه هایت را به هفت آب خواهم شست. صبح علی الطلوع راه خواهیم افتاد می رویم,اما نه دور تر از نرگس و رویای بی گذر باد هم اگر آمد شناسنامه ها مان برای او باران اگر آمد چشمهامان برای او تنها دعا کن کسی لای کتاب کهنه را نگشاید من از حدیث دیو و دورری تو می ترسم ری را! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 3:18 توسط kamran |
|
|
بیا برویم روبه روی باد شمال
آن سوی پرچین گریه ها سر پناهی خیس از مژه های ماه را بلدم که بی راهه ی دریا نیست دیگر از این همه سلام ضبط شده خسته ام بیا برویم آن سوی هر چه حرف و حدیث امروزیست همیشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقی ست می توانیم بدون تکلم خاطره ای حتی کامل شویم می توانیم دمی در برابر جهان به یک واژه ساده قناعت کنیم من حدس میزنم از آواز آن همه سال وماه هنوز بیت ساده ای از غربته گریه را بیاد آورم من خودم هستم بی خود این آینه را رو به روی خاطره مگیر هیچ اتفاقی رخ نداده است تنها شبی هفت ساله خوابیدم بامدادان هزار ساله برخاستم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 2:53 توسط kamran |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 2:36 توسط kamran |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 2:33 توسط kamran |
|
|
یکیمان به خانه و
یکیمان به کوچه سار بی خواب, بی خاطره, بی راه و بی قرار یکیمان در خانه گمان می کند هنوز از کوچه هوای همهمه می آید یکیمان در کوچه اصلان....هیچ! یکی هی با خود از حرف های گنگ روزگار گهواره می گوید: پس کو کوچه کو همهمه کو هم کنار؟ یکیمان به خانه یکیمان به کوچه سار...! حالا برو به خواب حالا بگو خلاص حالا بیا به راه حالا نه در کوچه می مانم ونه به خانه بر می گردم پاک خسته ام از حرف گریه از خواب آدمی دیگر هیچ علاقه ای به التفاف آینه ندارم حتی به فهم, به سکوت, یه صحبت سنگ به بود , به نبود, به هر چی, در همین حدود فقط می خواهم کمی بخوابم. بالای صخره ای خسته, از اینجا دور شب یک دامنه از بوی پونه و کتاب یک بسته سیگار عکسی از - - - - و یک پیاله آّب بعد انگار که نیامده رفته باشم, هیچ, اصلان هیچ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 1:49 توسط kamran |
|
|
مي ترسم, مضطربم
و با انکه مي ترسم و مضطربم باز با تو تا آخر دنيا هستم مي آيم کنار گفتگوئي ساده تمام روياهايت را بيدار ميکنم و آهسته زير لب ميگويم برايت آب آورده ام, تشنه نيستي؟ فردا به احتمال قوي باران خواهد آمد تو پيش بيني کرده بودي که باد نمي آيد با اين همه ديروز پي صدائي ساده که گفته بود بيا, رفتم! تمام راز سفر فقط خواب يک ستاره بود. خسته ام - - - -, مي آيي همسفرم شوي؟ گفتگوي ميان راه بهتر از تماشاي باران است توي راه از پوزش پروانه سخن مي گوئيم توي راه خواب هامان را براي بابونه هاي دره اي دور تعريف مي کنيم باران هم که بيايد هي خيس از خنده هاي دور از آدمي, مي خنديم بعد هم به راهي مي رويم که سهم ترانه وتبسم است. مشکلي پيش نمي آيد وقتي دستمان به آسمان برسد وقتي که بر آن بلندي بنفش بنشينيم ديگر دست کسي هم به ما نخواهد رسيد مي نشينيم براي خودمان قصه مي گوئيم تا کبوتران کوهي از دامنه ي روياها به لانه برگردند. غروب است با انکه مي ترسم با آنکه سخت مضطربم باز با تو تا آخر دنيا خواهم آمد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 2:33 توسط kamran |
|
|
سلام!
حال همه ئ ما خوب است ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور که مردم به آن شادماني بي سبب ميگويند با اين همه اگه عمري باقي بود طوري از کنار زندگي ميگذرم که نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد و نه اين دل ناماندگار بي درمان! تا يادم نرفته است بنويسم حوالي خواب هاي ما سال پر باراني بود ميدانم هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه ي باز نيامدن است اما تو لااقل , حتي هر وهله,گاهي, هراز گاهي, ببين انعکاس تبسم رويا شبيه شمايل شقايق نيست! راستي خبرت بدهم خواب ديدم خانه اي خريده ام بي پرده , بي پنجره , بي در , بي ديوار..... هي بخند! بي پرده بگويمت چيزي نمانده است, من چهل ساله خواهم شد فردا را به فال نيک خواهم گرفت دارد همين لحظه يک فوج کبوتر سپيد از فراز کوچه ي ما ميگذرد باد بوي نام هاي کسان من ميدهد يادت مي آيد رفته بودي خبر از آسمان بياوري! نامه ام بايد کوتاه باشد ساده باشد بي حرفي از ابهام و اينه از نو برايت مي نويسم حال همه ي ما خوب است اما تو باور مکن!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 12:23 توسط kamran |
|
|
شعر بد, شعر باد , یا شعری در همین حدود, مثل سال باد, سال بد, یا عکسی بر روی آب های پایین رود, یا شاعری بزرگ, اهل بالا رود, چه می دانم! در دهکده مردیست که منش دوست میدارم و روزگار مرا چون او یگانه یکی ست.. آسمان استعاره از من دور است کاری به کنایه و ایهامم نیست فرق میان تکلم ترانه و تصویر بی شائبه را میدانم اما نه عیش واژه و نه خواب از چه باید گفت! تنها به تنهایی تو می اندیشم. کاش می آمدی روبروی روزی از روزگار ما کاش می امدی به باد میگفتی یک دقیقه آرام بگیر کنار پرچین خانه ما گلی گمنام بعد از چهارده بهار هنوز خواب همان پاییزکج مریز را میبیند. آیا سزاوار نبود همه ی ما شبیه ترانه هایمان می زیستیم؟! |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 14:45 توسط kamran |
|
|
تنهایی چشامو ببین..........
تنهايي چشامو ببين دارن داد ميزنن محکوم به سکوتن ولي خواه نا خواه چشاي تو رو فرياد ميزنن تنهايي چشاي من ديدنيست اشکاي روي گونه هاي من احساس يک فرد مردنيست آره بيخود زحمت نکش اين يکي ديگه رفتنيست خيره به چشاي من نشيد دروغ نميگم داغون ميشيد يعد به خودتون ميگيد چرا بعد از چند دقيقه آروم نميشيد آره نابينام ... آره شايد سرنوشت من اين بود شايد سرنوشت من با رنگ مشکي هم رنگ بود آره رنگ مشکي رنگ سکوتو تاريکي رنگي که از بچگي همراهم بود به جز رنگ مشکي رنگاي ديگر در زندگي من کمرنگ و ناپيدا بود من معنی خواب و بیداری رو درست درک نکردم به ندرت این زندگی رو باور می کردم ولي سکوت چشمامو از بچگي دوست داشتم با شادي اشکاي غم زده ام رو روي گونه هام مي کاشتم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 21:56 توسط kamran |
|
|
سلام به همه دوستای مهربون و با وفای خودم که به بی وفایی من دیگه عادت کردن ببخشید که که می خواستم تنهاتون بزارم اخه پیش خودم فکر می کردم برم بهتر باشه ولی دیگه تصمیم گرفتم بمونم از همه تون عضر می خوام که ناراحتتون کردم دیگه به بزرگواری خودتون ببخشید.
باید بودو جنگید باید زمین خوردو خندید نگیم دلتنگ دنیایم بابا ما خودمون خودخواهیم چرا با خنده بد باشیم چرا تا زنده هستیم دلتنگ دنیاشیم مگه قاعده زندگی گریه هستو بس اگر این جور باشد باید تا زنده هستیم به ماتم نشست یه کم لبخند به لبانت عادت بده به شوخی که شده به فکر خوشبختی حکم رضایت بده به یکی گفتم تا کی می تونی گریه کنی خودتو مثله برده توی اتاق زندون کنی بهم گفت برو بزار مثله فیلمهای عاشقی هنرپیشگی کنیم بزاز خودمونو هنرمند عاشق زندگی کنیم تظاهر به بردگی کنیم عشق مقوله ای زیباست ولی عاشق شدن حادثه ایست ترسناک ولی بیای تا عمر داریم شاد باشیم به قول یکی از دوستام مشکلاتو شکلات کنیم غمو غصه رو کشکو خواب کنبم |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم خرداد 1387ساعت 13:15 توسط kamran |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
می ترسم, مضطربم
و با آنکه می ترسم و مضظربم باز با تو تا اخر دنیا هستم می آیم کنار گفتگویی ساده تمام رویاهایت را بیدار میکنم و آهسته زیر لب می گویم |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
|
RSS
|